عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

جمله ای که با تموم وجودم حسش می کنم...

                                                                      بچه دار شدن تصمیم خطیری ست. با این تصمیم می گذارید که قلب تان تا ابد جایی در بیرون و دور و بر تن تان به سر برد.   "الیزابت استون" ...
1 آبان 1390

حالت چهار دست و پا

٢ روز بعد از واکسن 6 ماهگی ات که تقریبا دیگه دردی تو محل واکسنت نداشتی، تو توی هال در حال بازی با اسباب بازی هات بودی و من در حال شستن لباس هات توی حموم بودم . هر چند دقیقه به دقیقه از راه دور کنترلت می کردم و مواظبت بودم. وقتی کارم تموم شد و به طرف هال اومدم، یه اتفاق خیلی خیلی خیلی جالب افتاده بود و اون هم اینکه برای اولین بار بود که حالت چهار دست و پا به خودت گرفته بودی و آروم آروم زانوهات رو تکون می دادی ولی بعد از چند ثانیه زانوهات سر خورد و به زمین افتادی و حالت سینه خیز به خودت گرفتی. خیلی خیلی ذوق کرده بودم و تنها کاری که تونستم انجام بدم این بود که  چند تا عکس گرفتم تا بتونم این صحنه تاریخی رو ثبت کنم...
1 آبان 1390

این دفعه هم به خیر گذشت...

دیروز که مشغول وارد کردن مطلب جدید به وبلاگت جلوی کامپیوتر بودم  تو روی زمین در حال بازی کردن با اسباب بازی هات بودی که ناگهان متوجه شدم ، خودکاری که از شب قبل پشت میز افتاده رو دیده ای و سینه خیز سریعا خودت رو به اون رسوندی و به دهن گرفتی به محض اینکه دیدم، سریع بغلت گرفتم و خودکار رو با هر زوری بود ازت گرفتم. وقتی توی بغلم بودی متوجه یه خط خودکاری پایین چشمت شدم و متوجه شدم که سارینای شیطون توی همون چند ثانیه کار خودش رو کرده و یه خط توی صورتش کشیده... خیلی خیلی خیلی خدا بهت رحم کرد، زبونم لال اگه یه کمی خودکار بالاتر می خورد توی چشمت می رفت. به خاطر همین بازیگوشی هات، بابا محمد هر روز صبح برات صدقه رد می کنه که او...
1 آبان 1390

دخمل شاد و شنگولم

وقتی از خواب بیدار می شی، شارژ شارژ شارژ هستی، بی علت و با علت می خندی. سعی می کنم صبح ها که از خواب بیدار می شی بالا سرت باشم و اون چشم های خوشگلت رو که دل مامانی رو برده من اول ببینم. خیلی چشم هات دیدنی می شه، به محض اینکه بیدار می شی تا می تونی اون چشم های مشکی ات رو باز می کنی و یه نگاه به دور و برت می اندازی و یه خنده تحویل مامانی میدی و کمتر از یک دقیقه سریعا از رخت خوابت بیرون میایی و به شکل سینه خیز به طرف اسباب بازی هات میری.    الهی همیشه خنده روی لبهات باشه ...
1 آبان 1390

الهی دردت به جونم عزززززیزم...

الهی بمیرم  چند روزه که سرما خوردی دائما آبریزش بینی داری و تک سرفه می کنی. اولین بار هست که سرما می خوری، علت اصلی اش هم این است که شب ها اون قدر وول می خوری که نمی گذاری پتو روت باشه...  اونقدر عسلم آروم و خانوم است که عادت به گریه کردنش ندارم. این چند روز همش بی تاب و کلافه هستی .  وقتی تو خواب هستی، به خاطر سرفه هات از خواب می پری و بی تابی میکنی...  دوست دارم هزار دفعه من مریض بشم ولی سارینا همیشه بخنده و شیطونی بکنه. الهی دردت به جونم ایشالاه زودتر خوب بشی برای مامان بخندی عزیزم ...
30 مهر 1390

واکسن 6 ماهگی

  تو تاریخ ٢٤/٦/٩٠ من و بابایی تو رو به درمانگاه برای قد و وزن و واکسن ات بردیم. بعد از قد و وزن تو رو برای واکسن به اتاقی بردن. بابایی با تو به اتاق اومد ولی من دل نداشتم که واکسن زدنت رو ببینم به همین خاطر من بیرون اتاق موندم. خیلی دلهره داشتم و برات سوره والعصر و صلوات می خوندم و تو رو از راه دور فوت می کردم... بلافاصله بعد از زدن واکسنت، خودم رو به بالای تختت رسوندم و تو رو تو بغل گرفتم، وقتی اون جوری گریه می کردی تموم گلویم رو بغض گرفته بود، چه قدر خوب می شد، هر سری واکسن که می زدی دردش برای من می شد و من درد رو تحمل می کردم تا گریه هات رو نمی دیدم...   اون جوری که از بابایی شنیدم، مثل اینکه طبق مع...
30 مهر 1390